X
تبلیغات
رایتل
 
راز حضور
بهانه های قلم
                                                                 
درباره وبلاگ
یادم باشد که در پیله ی تنهایی خویش آغوش به روی دیگرانی نگشایم که ارزندگی امروز من افسردگی هرروزه ی آنهاست .. من از پرواز کلمات به بیکرانه ی ذهنم می نویسم و تو تنها عبور کن از میان ثانیه هایی که غرق ابهامند ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم...چویاری مرا نیست همدرد،بهتر که از یاد یاران فراموش باشم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • عدد رهگذران: 52447

جمعه 4 شهریور‌ماه سال 1390 :: 07:04 ب.ظ ::  نویسنده : سعیده

زندگی امروز ما میراث عاطفه ی گذشتگان ماست

و حرف های امروزمان سکوت دیرینه ی آنها

و به قطع رنج های امروز ما گنج های فردا را در پی خواهد داشت

که عشق من به آینده آنقدر زیاد هست که از امروز برای فردا هایم نیازی ساخته باشم

و همچنین شوقم برای زیستن

گذشته و آدم هایش تنها برای درس دادن به ما عبور نکرده اند

گذشته آمد تا آینده را بسازد

و این کور دلی مردم ساده اندیش است که تنها به ظاهر آدمی و هر شی ممکن می نگرند

امان از این همه افکار مومیایی شده

گرچه در زندگی ، برخی ها فقط پیچک اند و مستلزم تکیه گاه

اما چنار و سرو هم کم نیست

قیام عاشقانه ی گیاه در مقابل نور هم می تواند درسی از درس های مکتب عرفان خداوندی باشد

هر از گاهی بایست و ببین هرچه رفته ای هرز رفته ای

اما درس بگیر برای استواری قدم های آتی

جلال و جبروت آدمی تنها به نیک خویی نیست ...

در وجود هر کس باید آنقدر غرور و قدرت باشد که بدو ابهتی ببخشد

گرچه تکرار مکررات ملال آور است اما هرکه کوششی در این راه کرده است تنها برای موثر ساختن آنچه هست و درست است نموده و نه فقط قلم فرسایی بیهوده

که همه می دانند ، نوشتن واژه آرایی نیست ... نوشتن به تصویر کشیدن تصورات و اندیشه هاست با سلاحی به نام قلم و هرکه اندیشه اش ژرف تر قلمش و یادش ماناتر...

گذشته رفته است تنها برای ثبوت آینده و پاشیدن گرد امید در میان بشر

گذشته رفته اما زیستن در گذشته و باگذشته در وجود خیلی ها به یادگار مانده است

خوشا آنان که دچار افسوسند

و خوشا من که غرق خواهشم

ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ


پ.ن : تو شبای عزیز قدر یک لحظه یاد عموی عزیزم از جلوی چشمام محو نشد

عمویی که من هیچ وقت ندیدمش ... مهندس حسین آقائی که در راه مشهد_سرایان و به شوق دیدن مادرش هیچ وقت به مقصد نرسید و همسر و پسرش رو که فقط دوهفتش بود تنها گذاشت

کسی که داستان عاشقی اون و همسرش بعدها شد افسانه ی فامیل

روحش شاد


بعد نوشت : خداحافظی کردن از کسانی که تا کنون سلامی هم میهمانت نکرده اند احمقانه ترین کار است.


هشتم نوشت : نمی دانم امشب ساعت یک باید یه اتفاقی را انتظار می کشیدم

نمی دانم مفهوم این خواب ها چیست

اما آنقدر آشفته ام کرده که تا خیلی وقت گوش به زنگ باشم و حضور عقربه ها روی عدد یک را فراموش نکنم