X
تبلیغات
رایتل
 
راز حضور
بهانه های قلم
                                                                 
درباره وبلاگ
یادم باشد که در پیله ی تنهایی خویش آغوش به روی دیگرانی نگشایم که ارزندگی امروز من افسردگی هرروزه ی آنهاست .. من از پرواز کلمات به بیکرانه ی ذهنم می نویسم و تو تنها عبور کن از میان ثانیه هایی که غرق ابهامند ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم...چویاری مرا نیست همدرد،بهتر که از یاد یاران فراموش باشم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • عدد رهگذران: 52459

یکشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1390 :: 02:17 ق.ظ ::  نویسنده : سعیده

 

باز هم از بازی روزگار بگویم و راز و رمز وشکوه و شِکوه ی آفرینش

یا از خودم و خودت و دگر مخلوقات دوپا ؟

از بازی یا بازیگر

که بازیگر های روزگار هم خود دسته دسته و فرقه فرقه اند

که یکی بازیگر نقش انسان و دیگری در برابر حیوان شرمگین

یکی در پی درک حضورش و دیگری خسته از وجودش

یکی خود فروش و یکی خدا فروش

چشمانت را اگر به کار بیندازی در اکناف و اطراف بسیار می بینی بازیگرانی را که خود بازیچه ی دیگری هستند....

کسانی که از بازی کردن و بازی خوردن خسته نمی شوند...

شرمم می آید به روی بشری بنگرم که آسان خود را ملعبه ی دست دیگری می کند

و پاسخش تنها خستگیست ...روزمرگیست ...در پی تازگیست ...

حال و روزش معلوم

از هر چهار راه و گذر گاهی که عبور می کنم تابلوهایی در مقابل چشمانم خودنمایی می کنند که به خیال خود می خواهند مقام زن را یادآور شوند ...

آخ که با دیدن بعضی از این تابلو ها یاد بچگی هایم می افتم ...

آن زمان که آموخته بودیم رویاهایمان را به تصویر بکشیم ...

چه قرار است بر سر نسل بشر بیاید...

به کجا قرار است برسیم

تا کجا باید برویم

جدا از هر مسئله ای بگو ببینم ارزش زن همینی است که در حصار قاب تابلوها به رویت چشمک می زند...

این چیزهای روی تابلو که تابلو اند...

درد ما نهفته در درون ماست ...

مشکل ما این است که با شوق ارزش هایمان را نیاموخته ایم...

فکر کردیم ارزش ها هم درس دانشگاه اند که به هر نحوی  باید حفظشان کنی به شوق مدرک... همین است که نمی توانیم در عمل حفظشان کنیم...

فکر کردیم قرار است همچون طوطی باشیم...

کسی درونی کردن یک ارزش را به ما نیاموخت...

بلکه عادتمان دادند و در گوشمان خواندند ترک عادت موجب مرض است

فراموش کردیم کسی که 10روز به پاکی عادت کرد رفته رفته سیاهی لکه ها هم برایش عادت می شوند

عادت کردیم که شدیم این

که متفاوت بودن برایمان بی مفهوم شد ...

که هزار راه ها خالی ماندند چراکه بشر تنها به چند راه آن عادت داشت...

امتحانش ساده است..

شناخت کسی که ارزش هایش را شناخته و اویی که عادت کرده

همین چیزهاست که به زندگی کسالت می بخشد..

همین چیزهاست که حس ناب تازگی را از ما می گیرد و باعث می شود به تمنای همین حس دست دراز کنیم جلوی هر عابر و رهگذری

همین چیزهاست که بعضی هارا حقیر کرده

و می دانم که فردا بزرگترین ضربه را از همین راه خواهیم خورد...

از ویز ویز هرروزه ی مگس های اطرافمان...

جنگ روانی یعنی همین...

همین که آنقدر برایت تکرار کنند که تو عادت کنی و بی فلسفه انجام دهی...

و اشتباه گذشتگانمان هم همین است...

جدایی از سنت ها درد امروز نیست اما درد فردا و فرداهایش خواهد بود...

همین که بی هیچ آگاهی و بدون لحظه ای تفکر مجبورمان کردند که کارهایی را انجام دهیم با مارک سنت...

غافل ازاین که یک دنیا فلسفه و مفهوم پشت بند آنهاست

مدافع سنت گرایی نیستم...

اتفاقا با بعضی هایش هم به شدت مخالفم

اما مطمئنم آنها هم چون دستخورده ی بشر شدند امروز منسوخ اند

اگر بخواهم بحث این پست را ادامه دهم می رسم به مبحث علم و دین

که یکی یک دنیا فاصله میان آنها می بیند و بر عکس روز به روز قوانین قرآن با دلایل علمی به اثبات می رسند.