راز حضور
بهانه های قلم
                                                                 
درباره وبلاگ
یادم باشد که در پیله ی تنهایی خویش آغوش به روی دیگرانی نگشایم که ارزندگی امروز من افسردگی هرروزه ی آنهاست .. من از پرواز کلمات به بیکرانه ی ذهنم می نویسم و تو تنها عبور کن از میان ثانیه هایی که غرق ابهامند ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم...چویاری مرا نیست همدرد،بهتر که از یاد یاران فراموش باشم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • عدد رهگذران: 52800

سه‌شنبه 9 فروردین‌ماه سال 1390 :: 08:32 ب.ظ ::  نویسنده : سعیده

 آمدم...این بار از پس دو پست که هردو برای مخاطب واحدی بود... 

هردو یک هدف داشت...وهر دو رنج خالص بود... 

اما مگر دنیایمان فقط رنج است...؟؟شادی کم نیست..دلیل برای خندیدن کم نیست... 

شاکر داشته هایمان باشیم...تا نادم خواسته هامان نشویم... 

_-_-_-_-_-_-_-_-_*********-_-_-_-_-_-_-_-_-_ 

چشمانت را بگشای،نگاه کن...نگــاه 

اینجا وجودی را تمناگر خواستن است،اینجا ادمی را حسیست به نام عشق.... 

حسی زیبا و در عین زیبایی ویرانگر... 

اینجا و در جای جای و نقطه نقطه ی وجود من حسی جان گرفته که آن را خاموش نتوان کرد...فراموش نتوان کرد... 

بی پرده و صریح می گویم.... 

من امروز عاشق شدم..عاشق کسی که وجودم وابسته به وجودش نیست چراکه وجود من همان وجود اوست و این وجود سرشار است از جود...و این جود جوری ست مسجود... 

امروز عاشق خودم شدم..عاشق حضورم...بودنم...فهمیدنم...خندیدنم... 

قصد خودستایی ندارم..پیچیده و دوپهلو سخن نمی گویم..واضح است و روشن.. 

وقتی می توان عشق را عاشق شد چرا نتوان..... 

عاشق این عشقم که اگر عشقیست سبب سازش اوست...اگر منی ست ربش اوست... 

اگر غمیست...غم خوارش اوست... 

و او همه هست است....و دلم مست است...مست او...

4 اسفند ماه 1389