X
تبلیغات
رایتل
 
راز حضور
بهانه های قلم
                                                                 
درباره وبلاگ
یادم باشد که در پیله ی تنهایی خویش آغوش به روی دیگرانی نگشایم که ارزندگی امروز من افسردگی هرروزه ی آنهاست .. من از پرواز کلمات به بیکرانه ی ذهنم می نویسم و تو تنها عبور کن از میان ثانیه هایی که غرق ابهامند ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم...چویاری مرا نیست همدرد،بهتر که از یاد یاران فراموش باشم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • عدد رهگذران: 52431

شنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1391 :: 08:20 ب.ظ ::  نویسنده : سعیده

اینجا که باز می شود دلم می خواهد تورا بنویسم

از تو بگویم...

اما بعد مثل اینکه اجازه نداشته باشم تمام حرف هایم را ناگفته حذف می کنم

اما تو خود می دانی در نهایت ذهن خسته ام

جایی که هیچکس حق دستیابی به آن را ندارد نهفته ای

جایی که وقتی به آن فکر می کنم لبخند می زنم

می بینی مرا؟

دیگر آن مظلومیت کودکانه در چهره ام نیست...

دیگر تمام وجودم غبار گرفته در این روزگار

دارم مثل بقیه ی آدم هایی می شوم که گاهی به آدم بودنشان شک می کنی

سخت است ، نه؟

اما تو بزرگی...تو عظیمی...تو فرق می کنی

فرق می کنی با تمام آنهایی که رهگذر خاطراتم هستند...

تو مانایی... تو عزیزی...به معنای واقعی

آخر تو مادری

و من !

من !

من !

چقدر کوچکم

تو انقدر خوبی که در مقابلت خجل می شوم

تو انقدر بزرگی که من غرق می شوم

فکر می کنم مادر...هرچقدر هم که فکر می کنم می بینم امکان ندارد...روزی و روزگاری مثل تو باشم...

شبیه توهم نمی توان بود..چه رسد به...!!

تو همه آرامشی مادر...

ببخش مرا ...

ببخش تمام بچگی کردن هایم را

ببخش خستگی هایم را

بی حوصلگی هایم را

ببخش اگر آنی نبودم که باید...

تو بزرگی مادر...تو نسبتت به تمام خوب های عالم می رسد..

وساطتم کن ...

بدجور محتاجم


پی نوشت:حرف بسیار هست برای بیان اما همیشه درست آن لحظه ای که باید حرف زد لال می شوم. بخصوص این روزها که.....


ولادت حضرت فاطمه (س) مبارک