راز حضور
بهانه های قلم
                                                                 
درباره وبلاگ
یادم باشد که در پیله ی تنهایی خویش آغوش به روی دیگرانی نگشایم که ارزندگی امروز من افسردگی هرروزه ی آنهاست .. من از پرواز کلمات به بیکرانه ی ذهنم می نویسم و تو تنها عبور کن از میان ثانیه هایی که غرق ابهامند ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم...چویاری مرا نیست همدرد،بهتر که از یاد یاران فراموش باشم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • عدد رهگذران: 52913

جمعه 12 اسفند‌ماه سال 1390 :: 01:04 ق.ظ ::  نویسنده : سعیده

  

گاهی بارها درذهنت یک روز و یک اتفاق را مرور می کنی ، برنامه می چینی،باخودت عهد می کنی اما...

اما درست وقتی که باید ... درست همان زمان که باید حرف بزنی تهی می شوی...

تهی از ...

نمی دانم...نمی دانم..

استثنا در این مورد قلمم قدم از قدم بر نمی دارد و یاری ام نمی کند...بگویم یک سال دیگر گذشت!!!

بگویم یک برگ دیگر از دفتر زندگانیم ورق خورد و در باد رها شد!!

بگویم...

نه...این روزها حس آدمی را دارم که لحظه به لحظه از یک اتفاق قشنگ از یک چیز خوب فاصله می گیرد...دور می شود..دور دور

یک هفته است از این روز می ترسم...

تمام احساسم درد می کشد...

پریشان و مضطراب...

ملتهب و بی تاب

نمی شود توصیف کرد،نمی توان بیان کرد...

انگار هرسال که میگذرد حلقه ای افزون می گردد بر زنجیره ی میان من و او... هرسال من به زمینش وابسته تر می شوم و از آسمانش دورتر..

حلقه..حلقه...یکی پس از دیگری...آنقدر حلقه های این زنجیر زیاد می شود که پرت می شوم روی زمین...

خودم را دلداری می دهم که نه...که همین زنجیر روزی فصل خواهد کرد فاصله هامان را..

که همین زنجیر روزی ریسمان رسیدن خواهد شد و تکیه گاه صعود...

اما هیچ حرفی کارساز نیست...

بیشتر می ترسم...

نکند میان این هفده حلقه ای که تا کنون.....

نکند سالی و عمری و باری ، آنی کرده باشم که نباید...

مبادا حلقه های زنجیرم آنقدر استحکام نداشته باشند که....

پریشانی ام میان واژه ها هویداست...

کاش باران ببارد...کاش باران ببارد

کاش آسمان بداند چقدر در انتظارم...

دوسال پشت سرهم درست روز دوازده اسفند باران  بود... بود و نوازش می کرد احساسم را

سومی کامل می شود آیا؟ 

 

پی تشکر نوشت: 

از تک تک عزیزانی که بیادم بودند و تبریک گفتند متشکرم 

از تک تک دوستانی که لحظه های شادکامی ام دراین سرای مجاز را مدیون آنانم... 

سپاس  

سپاس 

سپاس 

+در سفرهم بیادم بود،کاملا غیر قابل پیش بینی غافلگیرم کرد...به قول خودش با کمترین امکانات توانست پست بزند و یک دنیا شرمنده اش شدم ....یک دنیا ممنون بانو ...یک دنیا ممنون  

+قالب وبلاگش و حتی عنوانش را تغییر داده بود تا.... 

انصافا جاخوردم،این همه لطف عرق شرم بر پیشانی ام نشاند... 

چقدر احساس خوبی از خواندنش داشتم،ممنون گل مریم بلاگستان...یک دنیا ممنون