X
تبلیغات
رایتل
 
راز حضور
بهانه های قلم
                                                                 
درباره وبلاگ
یادم باشد که در پیله ی تنهایی خویش آغوش به روی دیگرانی نگشایم که ارزندگی امروز من افسردگی هرروزه ی آنهاست .. من از پرواز کلمات به بیکرانه ی ذهنم می نویسم و تو تنها عبور کن از میان ثانیه هایی که غرق ابهامند ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم...چویاری مرا نیست همدرد،بهتر که از یاد یاران فراموش باشم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • عدد رهگذران: 52431

یکشنبه 18 دی‌ماه سال 1390 :: 12:48 ق.ظ ::  نویسنده : سعیده

عهد هایی در زندگی هست که نه شکستنی اند و نه فراموش شدنی

که فراموشی اش نیشتری می شود برای درد بیشتر

هرگز هایی که سرد می شوند ... منجمد می شوند و به وادی فراموشی رهنمای

قصه هایی که هرچند توأم با غصه اند اما پایان ناپذیراند و دوست داشتنی

و شاید این واژه ی پایان باشد که اینجا مفهومش را از دست می دهد

می توان گفت مثل پایانی که لفظ انتظار بازهم امتدادش دهد وامکان باور را از آدمی بستاند

مثل شیطنت نگاهی که خاموش شدنی نیست و می شود مایه ی امید

مثل دریایی وسیع که مأمن ماهی هاست و خود آرزوی ماهی شدن دارد و می داند برای ماهی بودنش هیچ کس دریا نخواهد شد ... همه دریا بودنش را طلب دارد و نه دوست

مثل تمام دورهای نزدیک و نزدیک های دور

مثل قلب هایی که درکنار هم اند و برای هم نمی تپند

مثل آمدن هایی که عادت اند و نه شوق

هیچ به مترسک فکر کرده ای .... بگذار برایت بگویم ... مترسکی که در تنهایی خود گم شده ... حل شده و آن را به باور نشسته و درست میان انبوه نگاه ها پرنده ای شیدا میهمان چند روزه اش می شود پرنده آنقدر مترسک را غرق شور و اشتیاق می کند آنقدر برایش ناز و آواز سر می دهد تا مترسک تنهای قصه ی مارا به مرز وابستگی برساند و بعد پرتش کند به ...... به جهانی که ... بگذار ناگفته بماند

مترسک آنقدر گرم یک احساس می شود که تنهایی را فراموش کند و رسوخ سرما در جانش را احساس ننماید و نگاه های هراس انگیز پرنده که خبر از اتفاقی تلخ می دهد

باید رفت .... باید رفت

مترسک نه رفتنش را باور می کند و نه تاب جدل دارد

می دانی چرا ؟؟

نزدیک تر شو

نزدیک تر

می خواهم در گوشت نجوا کنم

آخر مترسک قصه ی ما عاشق شده است

و این راز مختوم یک دل است وقتی غرور بدو مجال تجلی نمی دهد


برای تو می گویم برای تو که می گفتی : هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود