X
تبلیغات
رایتل
 
راز حضور
بهانه های قلم
                                                                 
درباره وبلاگ
یادم باشد که در پیله ی تنهایی خویش آغوش به روی دیگرانی نگشایم که ارزندگی امروز من افسردگی هرروزه ی آنهاست .. من از پرواز کلمات به بیکرانه ی ذهنم می نویسم و تو تنها عبور کن از میان ثانیه هایی که غرق ابهامند ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم...چویاری مرا نیست همدرد،بهتر که از یاد یاران فراموش باشم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • عدد رهگذران: 52431

چهارشنبه 20 مهر‌ماه سال 1390 :: 06:27 ب.ظ ::  نویسنده : سعیده

می خواستم بگویم چه سخت شده نوشتن و گفتن این روزها برای من

به یاد آوردم همیشه اینطور بوده است که با گشودن این صفحه نمی دانم ها و چه بگویم ها هجوم می آورند در لابلای انگشتانم و سلول های مغزم و من آنقدر با کلمات بازی می کنم که در انتهای متن تنها خودم می فهمم چه فریب زیرکانه ای داده ام احساسم را

زندگی من که همه اش غم نیست ... زندگی هیچ کس اینطور نیست

و اگر آمار غم نامه هایم افزون بر شادی هایم می شود نکته جای دیگریست

که یا من آنقدر ناسپاسم که تنها پیله کرده ام به همین دو حرف غین و میم

یا لحن کلامم ملامت بار و ملالت انگیز شده

ببخشید اگر تازیانه های واژگانم دیواره های احساستان را می آزارد

ببخشید اگر از خواندن واژه هایم لبخند چهره هاتان محو می گردد

که به خدای احد و واحد سوگند قصد و غرضی در امتداد هیچ یک از واژگان من نیست

دلم سکوت نمی خواهد

دلم غروب نمی خواهد

و انگشتانم عاشق فرود آمدن بر دکمه های کیبرد اند

چه می شود کرد

چه می شود گفت

باور کنید زندگی من هم مثل خیلی ها مواج شادکامیست 

مواج قهقه های غیر قابل کنترل

اگر جایی ... واژه ای وکلامی این احساس را میهمان جانتان کرده است که نویسنده ی این متون چقدر دل آزرده و اندوهگین است بدانید که اشتباه محض بوده و بس

که نمی دانم چرا نمی آموزم شادی هایم را شادتر تفسیر و تصویر کنم

من اینجا مانوس وجود دوستانی هستم چون سهبای نازنین که به جرات بگویم خلاف خیلی چیزهارا برایم اثبات کرده است که بارها و بارها مهربانیش را سپاس گفته ام و بازهم کم گفته ام

دوستانی چون تنفس نازنین که شاید نداند و ندانید چطور گاها لابلای کلامشان دستم را می گیرند و راه می آموزندم

نه مریم جان فکر نکن مخاطب خاص این پست تو بوده ای و چون تو گفتی بنویس اما شاد اما برعکس همیشه اینها را می گویم

نه نازنینم می گویم برای آن عزیزی که نمی دانم کیست ولی نامه می دهد که این چه غم و ماتمیست که در میان کلماتت موج می زند

که می گوید آخر دختر تو چقدر سن داری و چقدر درد کشیده ای که انقدر نوشته هایت بوی دلتنگی می دهد

و من وقتی شاهد کلماتش بودم یک دنیا بهت یک دنیا شرمندگی سرریز لحظاتم شد که چرا

واقعا چرا ؟؟

من گاها از روی شوق می نویسم و گاه غمگینم اما هیچ وقت غم لحظاتم آنقدر نبوده که حس کنم چنین تاثیری در خواننده ام خواهد داشت

باور کنید

ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ

پی نوشت : حرف های دیگری آماده کرده بودم برای بیان اما بهت این جریان آنقدر زیاد بود برایم که نتوانم سکوت کنم 

+گرچه دانش آموزیم و آن هم سال سومی و امتحانات نهایی و تاثیر انکار نشدنی معدل در کنکور و کلی چشمان منتظر اما بارها و بارها یاد می کنم تک تک دوستانی را که فقط به اسم مجازی اند و قرین لحظه هایم

+سعی می کنم ماهی ، باری ، یادی بگذارم از خود در این سرا تا حداقل ترتیب ماه ها در آرشیو زمانی وبلاگم به هم نخورد و نشود مثل اسفندی که به وضوح مظلوم واقع شده


شادی ازآن چشمانتان باد


بعد نوشت : لطف نقاشی اونم طرح های آبرنگ به رنگشه بخصوص اگر تصویر مورد نظر نقشی از شالیزار های شمال باشه حالا یکی بگه کجای این تصویر به آدم ایده ی نوشتن میده