X
تبلیغات
رایتل
 
راز حضور
بهانه های قلم
                                                                 
درباره وبلاگ
یادم باشد که در پیله ی تنهایی خویش آغوش به روی دیگرانی نگشایم که ارزندگی امروز من افسردگی هرروزه ی آنهاست .. من از پرواز کلمات به بیکرانه ی ذهنم می نویسم و تو تنها عبور کن از میان ثانیه هایی که غرق ابهامند ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم...چویاری مرا نیست همدرد،بهتر که از یاد یاران فراموش باشم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • عدد رهگذران: 52423

پنج‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1390 :: 09:58 ب.ظ ::  نویسنده : سعیده

نامم را سعیده نهادند 

خواستند تا سعادت را نیک بختی را یار همیشگی زندگانیم سازند

اما ندانستند من از این همه صوت شادی به صدا آمده ام و هر سکوتی را تیر باران می کنم

ندانستند درد بی دردی عجب دردیست که تا مغز استخوانت را مبهوت خود می کند

و اینک شما نمی دانید این ها سخنان من نبود حرف یک عابر بود 

نه نه عابر نبود او هم مثل من مسافر جاده ی همین زندگی بود 

باهم توی یک کوپه نشسته بودیم 

باز من یادم رفت باید سکوت کرد و هیچ چیز نگفت

باز من شدم عین همان آدم هایی که وقتی به آخر راه می رسند به یاد می آورند هرچه باید و نباید را گفته اند برای کسی که نمی داند کدام اشک و کدام لبخند شوق آفرین در ذات اوست

من گفتم و او سکوت کرد من گفتم و او همدردی کرد با دردی که نمی دانست چیست

و من بعد ها فهمیدم مرهم آن روزهای من خود دومین زخمی بود که با شمشیر حماقت و صداقت خودم در قلبم فرو کرده بودم

من از کدامین نامه و درد دل پنهان او خبر داشتم

در میان جمعی بودم که از یک سو رمق نگریستن به من و حرف هایم نداشتند و در یک سوی من او بود

او بود که همیشه یک چشمم گریان می شد او بود که فقط به چهره ی من می نگریست و اندوهش را می فهمید 

اما ای کاش هیچ وقت آن یک چشم هم شوریِ اشک را درک نمی کرد

یادم هست حافظ نهیب زد تا بفهماند به من اما مگر من نهیب می فهمیدم من باز هم فریب احساسات را خوردم

این است که می گویم ایها الناس قفلی بزنید بر بخشی از وجودتان که آن را قلب نامیده اند

می دانم حال کسی که اختیار دلش دیگر در دستان خودش نیست

دیده ام چطور سهم یکی شُکوه و دیگری شِکوه می شود

در غروب غم انگیز وابستگی آنجا که زخم اسارت بر تمام احساست چیره شده تلنگری کافیست برای رهایی

و آنجا بود که دیگری برایم ترانه ای خوش الحان سرود و من از آن نقطه آغاز شدم

ومن من شدم

اما همیشه به این سادگی نیست

همیشه یک تلنگر کافی نیست

که حتی اگر همان هم کافی باشد مسلما ما آدم های قبل نخواهیم بود و امان از آن وجهه ی از دست رفته

افسوس