X
تبلیغات
رایتل
 
راز حضور
بهانه های قلم
                                                                 
درباره وبلاگ
یادم باشد که در پیله ی تنهایی خویش آغوش به روی دیگرانی نگشایم که ارزندگی امروز من افسردگی هرروزه ی آنهاست .. من از پرواز کلمات به بیکرانه ی ذهنم می نویسم و تو تنها عبور کن از میان ثانیه هایی که غرق ابهامند ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم...چویاری مرا نیست همدرد،بهتر که از یاد یاران فراموش باشم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • عدد رهگذران: 52431

جمعه 28 مرداد‌ماه سال 1390 :: 02:18 ق.ظ ::  نویسنده : سعیده

اندر نیایش حال عرفانی و شوق روحانی این روزها کسی را تاب و توان بیان نباشد

اما مجال زره ای و اندکی و لحظه ای تفکر، چرا

اکنون جدا از تمامی حال و احوالات این روزها

چیزهایی هست که بودنش نعمتیست بر هر شخص و هر منزل

که وجودش سراپا اشک است و لبخند

و قدر منشا قدرت قلب من است

که قادر متعال چنان قدرتی در قداست قدر نهاده است که به من شوق زیستن می بخشد

که دوسال است به اشتیاق وسعت این شب ، شب و روز می گذرانم

کاش بتوان اشک هایی که در اینچنین شبی از دیدگان عاشقان فرود می آید را تعبیر و تفسیر کرد

کاش خوابی که در آن بیداری عظیم می بینم را معبری بود

گاهی روزهایت غرق شیرینی اند و گاه تلخی ای زایدالوصف

گاه غرق آرزویی و گاه پرِ انتظار

گاه سکوتم را با تمنای سپیدی دفترم معنا می کنم و از خودم می پرسم : سپیدی دفترم چه خواهشی دارد

گاه غرق باورم که در هر زمینه ای تا نیست نگردیم ارزش هست در نمی یابیم

گاه از هر وسیله ای که به خیال خود واصل میان آدمیان است بیزار می شوم چراکه لمس گونه های عاشق خیلی ها را از ما دریغ می کند

گاه برای نیازم سخن آغاز می کنم

صفحه های دفتر خاطراتم را که ورق می زنم به یاد آرزو هایی می افتم که چقدر پاک و باصداقت اند

اینکه آرزو کردم شرایطی داشتم که.....

نه قشنگی این آرزو به همین است که ناگفته بماند

کاش هیچ وقت اسیر حواشی و آدمک های کنار راه نشویم...

درست که گاهی دلت از پروانه هایی می گیرد که کرم بودنشان را از یاد برده اند

اما بگذار غرق زیبایی شوند شاید در آرامش خیالشان دگرباره لحظه ها مرور گردند

و اما باور امروز من شاید ورای اندیشه ی دیروز و فردایم باشد

اما هرچه هست من امروز واقفم که لازمه ی صعود بر قله ها نفوذ در دل هاست که اگر می مهرت در جام دل و جان همگان ریخته شود دگر ملالی نیست که تازه آنجاست سرآغازی با شکوه

 لحظه ای که هر اشکت و هر لبخند و تلخندت شوری در جانها می افکند که نگوی و نپرس


گوشه هایی از خاطرات روزانه ام