X
تبلیغات
رایتل
 
راز حضور
بهانه های قلم
                                                                 
درباره وبلاگ
یادم باشد که در پیله ی تنهایی خویش آغوش به روی دیگرانی نگشایم که ارزندگی امروز من افسردگی هرروزه ی آنهاست .. من از پرواز کلمات به بیکرانه ی ذهنم می نویسم و تو تنها عبور کن از میان ثانیه هایی که غرق ابهامند ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم...چویاری مرا نیست همدرد،بهتر که از یاد یاران فراموش باشم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • عدد رهگذران: 52459

دوشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1390 :: 05:42 ب.ظ ::  نویسنده : سعیده

بعد از ماه ها انتظار بگو تا ببینم ... ماه را دیدی ؟؟

بعد از هفته ها بی تابی و غم های شبانه ...

بعد از روزها رنج و روزمرگی بی پایان

بعد از ساعت ها و ثانیه ها بیتابی این قلب نالان

نگو رمضان آمده برای تهذیب نفس ...

نخست بگو تا ببینم نفسی و نفَسی برایت مانده

دلتنگ سال های رفته مباش

غمین عمر بر باد رفته مباش

تنها خودت باش

اگر خدایت را می خواهی

سال ها پیش رمضان بود و من بودم و یک ربنا که موقع اذان نوید ازلی می  داد

از آن روزها ی زیبا و اتفاقات شیرین چند صبایی می گذر اما من همان منم و ربنایی نیست

که شوقی نیست

شوری نیست

روزه هایم هم دیگر مثل آن روز ها نیست

بزرگ می شویم که چه 

از ریشه هایمان دور می شویم که چه

به آسمان برسیم ؟؟

او که خود گفت از رگ گردن هم نزدیک تر است ...

پس از این جا تا به کجا می روی ...

می روی تا اثبات کنی رفتن آموخته ای و همچو آبشاری و پیرو ماهی ...

نه اندکی صبر کن ...

بایست...

عشق همین نزدیک است

یکی طلب مغفرت میکند و دیگری ناله سر می دهد

این ها را نگفتم که تفاوت بشر را به رخ بکشم

گرچه روزه بر جسمت ضعف می نهد

اما روحت را ثبات می بخشد

در میان همین رمضان قدری نهفته است که قدر و قدرتش برایم با هیچ چیز مساوات ندارد

که چنان روحت را دگرگون می کند که زبانم از بیان قاصر است

همین شب قدر پارسال راه زندگی ام را برایم روشن کرد و من هنوز که هنوز است شاکر نعمات اویم ...

فکر کن چند سال دیگر کجاییم ...

چند سال دیگر حس آنانی که در جایگاه مایند چیست

چند سال دیگر عابری پر مدعا از کنارم عبور می کند و لبخند مستانه ای می زند و مرا شوریده احوال می نامد؟؟

یا که نه این منم که بر اوج قله ایستاده ام و به روی تک تک بینندگانی که چشم دیدنم را نداشتند می خندم...

نکند چند سال و صبای دیگر رمضان برایم حتی شوق و شور امساله را هم نداشته باشد

چرا انقدر از آینده ترسانم

چرا انقدر بزرگ شدن برایم سخت است

تو برایم بگو سِر دفتر تقدیر چیست ؟؟

تو برایم بگو ... بگو به اندازه ی تمام آن هایی که می خواستند بگویند و نشد

بگو این آرامش نهفته در این چند خط چیست که تا نوک انگشتانم را که تند تند بر پیکره ی صفحه کلید فرود می آیند را هم محصور خود ساخته ...

چه سری در قلم نهفته است که خدا آن را لایق قسم دانست

و امروز همین قلم و همین شوق نوشتن است که امیدم می دهد

آرامم می کند ...