X
تبلیغات
رایتل
 
راز حضور
بهانه های قلم
                                                                 
درباره وبلاگ
یادم باشد که در پیله ی تنهایی خویش آغوش به روی دیگرانی نگشایم که ارزندگی امروز من افسردگی هرروزه ی آنهاست .. من از پرواز کلمات به بیکرانه ی ذهنم می نویسم و تو تنها عبور کن از میان ثانیه هایی که غرق ابهامند ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم...چویاری مرا نیست همدرد،بهتر که از یاد یاران فراموش باشم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • عدد رهگذران: 52459

سه‌شنبه 9 فروردین‌ماه سال 1390 :: 07:43 ب.ظ ::  نویسنده : سعیده

 امروز حس کردم قرن هاست دارم زندگی می کنم...گویی هر اتفاق بار دوم است که دارد در زندگی من رخ می دهد 

امروز خود را جای مادر بزرگم دیدم...واقعا من و امثال من هم به آن سن خواهیم رسید.. 

پیری..کهولت سن...آخ که چقدر دلم هوای پدر بزرگم را کرد،آخ که چقدر مرا می فهمید...اول ابتدایی بودم که رفت...رفت به آنجایی که تا ابدیت فاصله ی چندانی ندارد..رفت و رفتنش بر من دشوار بود..بر هممان دشوار بود...ولی برای من کمی فرق می کرد،آخر مرا عزیزکرده ی او می نامیدند... 

*** 

گوشه ی اتاق سر جای همیشگی اش نشسته بود...داشت قرآن می خواند...کنارش نشستم..با همان لحن بچه گانه ام صدایش زدم...سرش را بلند کردو لبخند زد...دفترم را جلویش گشودم... 

بابا بزرگ چطوره؟؟امروز تازه اینا رو یاد گرفتم؟؟؟خوب نوشتم؟؟؟ 

آخ که تک تک این واژه ها از خاطرم محو نمی شود...در جوابم دستی بر سرم کشید و گفت..گفت... گفت...آخ که حرف ها چه خوب می مانند و آدم ها چه زود می روند...تحسینم کرد و گفت..سعیده آیندت روشنه.. 

آن روز ها که بود این واژه ها کمی برایم ثقیل می نمود..اما این روز ها که نیست..درد نبودنش از هر چیزی سنگین تر است... 

خدایا روحش را شاد و با خوبان محشورش بدار... 

                                                                      آمین

1 بهمن ماه 1389